بنویس
گاهی یک جمله مسیر یک زندگی را تغییر می دهد
نویسندگان
نظر سنجی
اگر خداوند قبل از بدنیا آمدنتان از شما سوال می کرد که آیا حاضرید به این دنیا بیایید جوابتان چه بود؟



پشیمونــی برای کارایــی که کـــردی

به مــرور از بیـــن میــره

اما پشیمونیـــه کارایــی که نکــــردی

تا آخر عمـر عذابت میـده!!!




طبقه بندی: جملات قصار، حرف دل،
[ جمعه 20 مرداد 1391 ] [ 08:30 ب.ظ ] [ اراس ]
به هر کسی بیشتر خوبی کنی ، بزرگترین صدمات رُ از همون آدم می خوری ؛ نه

به خاطر بزرگی اشتباهاتشون ، بلکه به خاطر اینکه از اونها انتظار بیشتری داری!





آراس



طبقه بندی: جملات قصار، حرف دل،
[ دوشنبه 9 مرداد 1391 ] [ 05:20 ب.ظ ] [ اراس ]
هر رفتنی یک آمدنی دارد ، ولی لزوما آن کسی که می آید همانی نیست که رفته بود!




آراس



طبقه بندی: حرف دل، جملات قصار، دست نوشته ها،
[ جمعه 6 مرداد 1391 ] [ 05:03 ب.ظ ] [ اراس ]

فکر می کردم در قلب تو محکومم به حبس ابد ،

به یکباره جا خوردم وقتی زندانبان بر سرم فریاد زد:

هی ... تو ... آزادی!

و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد!




طبقه بندی: شعر، حرف دل،
[ پنجشنبه 5 مرداد 1391 ] [ 09:55 ب.ظ ] [ اراس ]
بعضی رابطه ها هستند که هم من می دونم وجود داره و هم تو ، ولی طوریه که انگار چیزی وجود نداره ! چه جوری بگم ؟! هم هست و هم نیست! شک نکن ، هست ! اما خیلی راحت می تونی بگی اصلا چیزی وجود نداره ، گرچه من قانع نمی شم ولی دیگران چرا !








طبقه بندی: حرف دل، دست نوشته ها،
[ سه شنبه 3 مرداد 1391 ] [ 12:51 ب.ظ ] [ اراس ]
چقدر بده در گیر کسی بشی که بودن و نبودنش ، هر دو باعث رنجته!




آراس



طبقه بندی: جملات قصار، حرف دل، دست نوشته ها،
[ دوشنبه 2 مرداد 1391 ] [ 09:45 ب.ظ ] [ اراس ]
فکر می کنی تمام مشکلت منم؟!
فکر می کنی با رفتن من آرامش به زندگیت بر می گرده ؟!
منم همین فکر رُ راجع به تو می کردم!خیلی زود فهمیدم اشتباه می کردم!
برو!
برو!
حالا که می خوای بری ، برو!
ولی یادت باشه دوری از من بهت آرامش نمی ده!اینو دیر یا زود می فهمی!
شاید تا الان فهمیده باشی!
مگه اینکه یکی بهتر از من یا حداقل یکی تو سطح من پیدا کنی!!!
اون موقع ملالی نیست واست، حتی دوری من!



طبقه بندی: حرف دل، دست نوشته ها،
[ جمعه 30 تیر 1391 ] [ 09:22 ب.ظ ] [ اراس ]
من به قلبم افتخار می کنم؛

با آن بازی شد

زخمی شد

به آن خیانت شد

سوخت و شکست،

اما به طریقی،

هنوز کار می کند!



طبقه بندی: حرف دل، جملات قصار،
[ سه شنبه 27 تیر 1391 ] [ 05:28 ب.ظ ] [ اراس ]
ایـــن روزهـــا هــــوا خیلـــی غبـــار آلــــود اســـت؛
گـــرگ را از ســـگ نمــی تـــوان تشخیـــص داد !
هنگـــامـــی گـــرگ را می شنـــاسیـــم؛
كـــه دریـــده شـــده ایــــم...




منبع




طبقه بندی: جملات قصار، حرف دل،
[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 09:25 ب.ظ ] [ اراس ]
جاتون خالی...!
دیروز از صبح دسته جمعی رفته بودم کوه های سرسبز مسیر اسالم-خلخال.
کلا خوش گذشت!
در همین بین که داشت خیلی خوش می گذشت(!) یه نکته ای نظرم رُ جلب کرد.
چند تا بچه ی فسقلی شروع کردن به اذیت کردن یه گاو.
این گاو هم خوب وقتی این بچه کوچولو ها میومدن طرفش ازشون دور می شد.
اما خوب این بچه ها وقتی چند بار گاو رُ اینجوری فراری دادن حول برشون داشت که این گاو با اون شاخاش از اینا می ترسه!
خلاصه یه بار ... دو بار ... سه بار...
بالاخره این آقا گاوه ی داستان ما عصبانی شد و فقط شاخاشو واسشون تکون داد که این بچه ها از ترس پریدن بغل مامان بابا هاشونو زدن زیر گریه!
خوب این داستان خیلی سادست!همه مون می دونیم این گاو با شاخش حتی می تونه آدم های بزرگ رُ هم از پا در بیاره چه برسه به چند تا فسقلی اما دلیل دور شدنش از بچه یه چیز دیگه ست!
.
.
.
داستان زندگی ما آدماست
یا بهتر بگم داستان زندگی 1.5 سال اخیر من بود!
اینجا من نقش آقا گاوه رُ بازی می کردم!!!
یه بار چرت و پرت گفت بهش چیزی نگفتم!
دفعه ی دوم هر چی از دهنش در اومد گفت و باز سکوت کردم !
دفعه ی سوم هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم!
این سکوت های من باعث شده بود خودش و دوستش دروغ هاشونو باور کنن!
به موقع حرفایی زدم که بفهمن سکوت من از این نیست که جوابی ندارم! بلکه از درک بالامه!
حالا که تو فهم و شعورت در حدی نیست که معنای سکوتم رُ درک کنی و هی دروغاتو تکرار نکنی ، منم سکوتم رُ می شکونم و حرفایی که 1.5 سال بود تو دلم بود رُ می زنم!
چیه چرا ساکت شدی؟!چرا لحن صحبتت عوض شد؟
می گن جواب ابلهان خاموشی است ولی وقتی اون یارو ابله تشریف داره، مطمئنا نمی تونه معنای سکوتت رُ هم درک کنه! تو اینجور موقع ها یه جواب دندان شکن(!) بعد از مدت ها سکوت ( به این بهانه که شاید فهمید ) خیلی می چسبه!
آدم خالی میشه!



طبقه بندی: حرف دل، دست نوشته ها،
[ شنبه 24 تیر 1391 ] [ 08:37 ب.ظ ] [ اراس ]

حالا که به زندگیم نگام می کنم کلی کار انجام دادم که نباید انجامشون می دادم!

نه اینکه نباید انجامشون میدادم.نه! باید انجامشون میدادم اما نه اون موقع!

خیلی کارا که انجام دادم هنوزم که هنوزه وقت واقعی انجام دادنشون نرسیده!

.

.

.

حیف که زود بزرگ شدم

یا

حیف که خواستم زود بزرگ بشم!




طبقه بندی: حرف دل، دست نوشته ها،
[ چهارشنبه 26 مرداد 1390 ] [ 10:14 ب.ظ ] [ اراس ]

از دعواهایی که سر هیچ و پوچ اتفاق می افتن بدم میاد!

هیچ و پوچم که نه!یه چیزایی هست ولی باید از کنارش ساده گذشت!

ولی حیف که نمی گذرند!

حیف که آتیشی به پا میشه که همه رو تو خودش میسوزونه!

کاش کمی کوتاه می آمدیم...!

فقط کمی...!




طبقه بندی: دست نوشته ها، حرف دل،
[ جمعه 21 مرداد 1390 ] [ 11:13 ب.ظ ] [ اراس ]
بند بند وجودم

به بند بند وجود تو بسته است

با این همه بند

چقدر از هم دوریم...



طبقه بندی: شعر، حرف دل،
[ چهارشنبه 5 مرداد 1390 ] [ 04:02 ب.ظ ] [ اراس ]
برای خواندن این پست به ادامه ی مطلب رجوع فرمایید!

با تشکر

آراس


ادامه مطلب

طبقه بندی: حرف دل،
[ چهارشنبه 25 خرداد 1390 ] [ 05:28 ب.ظ ] [ اراس ]
یه حس عجیبی دارم!
دوست دارم تا جایی که می تونم از اینجایی که هستم دور بشم!
اونقدر برم که دیگه هیچ کی منو نبینه!
یه جایی که هیچ کسی نباشه!
تنهای تنها!
یه جایی کنار دریا که یه طرفش هم جنگله!
خیلی انگیزه ها را از دست دادم!
یه جورایی نابود شدم!
سهممو نتونستن بگیرم!
تقدیر این بود!
شاید!
به هر حال دنبال یه خداحافظی بزرگ از خیلی چیزا و کسام تا بتونم یه سلام جدید به زندگی داشته باشم!
این دنیا و ادمای توش واسه آدمای عجیب غریب و خاصی مثل من جایی نداره!
نمی دونم آخر این بازی با دنیا کارم به کجا می رسه!
به هر حال خداحافظ دنیای قدیمی و سلام دنیای جدید!
تو دنیای جدیدم تا اطلاع ثانوی از وبلاگ خبری نیست!
دنبال انگیزه های جدیدم!

پس :
خداحافظ همین حالا!


پ.ن1:دل کندن اگر که کار آسانی بود،فرهاد بجای بیستون دل می کند!

پ.ن2:به کودکانمان در کودکی وقت بیشتری برای عروسک بازی بدهیم تا وقتی بزرگ شدند با آدمها بازی نکنند!



طبقه بندی: حرف دل،
[ چهارشنبه 11 خرداد 1390 ] [ 05:52 ب.ظ ] [ اراس ]

سلام

حدودا 2 هفته ای میشه که تموم بدبیاری های دنیا داره واسم اتفاق می افته و معلوم هم نیست کی تموم میشه!

از توهم شروع شد و با تصادف ادامه پیدا کرد که البته امیدوار بودم به همین جا ختم بشه که متاسفانه نشد و با سکته ی پدر صمیمی ترین دوستم فعلا در جریانه!

البته قضیه به همین سادگی که میبینید نیست! شوک بعد از یه تصادف تقریبا شاخ به شاخ اونم واسه کسی که تا حالا یه تصادف جزئی رو هم از نزدیک ندیده بود و بعد خودش به عنوان راننده یک چنین تصادف وحشتناکی رو انجام میده و با کمک خدا طرف مقابلش از این حادثه سالم سالم بیرون میاد! یه طرف!

توهم هم که اصلا قابل گفتن نیست هر چند مهمترینه!قضیه ی پدر دوستم هم به همین سادگی ها نیست! همین جمعه که سپهر از تهران اومده بود و داشت واسم می گفت چه اتفاقاتی واسش افتاده ، هرچند قضیمون خیلی شبیه بود ولی نامردی که در حق من شد در مقابل تمامی بدی هایی که در حق سپهر شده بود هیچ بود!اون موقع بود که غم خودم از یادم رفت!

شنبه که تصادف کردم یکشنبه در حال بازگشت از دانشگاه تو سرویس دوستم زنگ زد و گفت بابای سپهر سکته کرده و الان تو سی سی یو هستش!موندم چی کار کنم!من که تصادف کرده بودم و تصویر اون لحظه ی تصادف همش جلو ذهنم بود باز غم خودم فراموشم شد!به سپهر که زنگ زدم دیدم بیرونه و از کاخ سعد آباد داره می ره خونه!بیچاره به خاطر همه اون بدبیاری هاش 2 هفته بود که دانشگاه نمی رفت وتازه شروع کرده بود که بره دانشگاه و بعد یونی هم با بچه رفته بودن کاخ!دیدم بیچاره اصلا خبر نداره!یه ذره حالشو پرسیدم و بعد که قطع کردم دلم بد جور به حالش سوخت!البته چند ساعت بعدش فهمیدم بهش خبر دادنو تو راه شماله!

اینها جزئی از اتفاقاتی بود که تو این 2 هفته ی بد واسم افتاد!البته اصلی هاش قابل گفتن نیست!




پ.ن1:دستمال خیس آرزوهایم را فشردم همین سه قطره چکید:زنده باد رفیق!

واقعا دم همکلاسی هام گرم!از بعضی ها اصلا انتظار نداشتم ولی خیلی کمکم کردند .همین جا از همشون تشکر می کنم! مخصوصا هاتف-اشکان-ارسام و پوریا!

پ.ن2:خدا نعمت پدر مادر خوب را از کسی نگیره!به نحوی کنارم وایستادند که قابل وصف نیست!

پ.ن3:تصادف چند نکته مثبت داشت که یکیش این بود که حالا حداقل واسه تموم ناراحتی هامو گوشه گیری هام تو خونه و پیش دوستان یه بهونه دارم!اما خودم که می دونم همش به خاطر یه توهمه!

پ.ن4:امیدوارم هر اتفاق بد دیگه ای که قراره بیفته همین الانا واسم بیفته چون دیگه غم به انتهای خودش رسیده و فکر نکنم هر اتفاق جدیدی که بیوفته تغییری تو وضع من بوجود بیاره!

پ.ن5:داشتم فکر می کردم منی که تو نظر سنجی جدید وبلاگ نظرم مثبت بود ، الان بعد این همه نامردی و بلایی که سرم اومده جوابم چیه که دکتر آیدا زحمت کشیدن تو قسمت نظرات جواب خوبی را برام آماده کردن تا بگم:

ارزش بودن را همیشه از اندیشه یك لحظه نبودن می توان فهمید

 پ.ن6:شرمنده ی همه ی دوستان وبلاگ نویسی که نظر میدن و جواب نمی گیرن!هم سرم خیلی(خیلی بیشتر از خیلی)شلوغه و هم اینکه از هر سیستمی که امتحان می کنم امکان نظر دادن تو بلاگفا نیست!بازم همین جا از همشون عذر خواهی می کنم!

پ.ن7:از بچگی بهمون یاد دادن باید خوب باشیم و حتی اگه همه به اشتباه فکر کردن ما بدیم نباید نارحت بشیم چون خوب بودن یه حس دیگه ای داره!حالا که در ظاهر بد قصه ی توهم منم می بینم عمل کردن به این حرف اونقدر ها هم آسون نیست!فداکاری کردن هم واسه خودش پره از درد و رنج و عذاب!

پ.ن8:روزگار خوبی داشته باشید!




طبقه بندی: حرف دل،
[ چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 ] [ 04:49 ب.ظ ] [ اراس ]
خیلی دلم از این دنیا گرفته!
دارم به این احساس می رسم که خوب بودن اصلا خوب نیست!
چون وقتی خوب باشی همه ازت سوءاستفاده می کنن،بازیت می دن، دلتو میشکونن و به هر حال نتیجه ی خوب بودن فقط رنجه!
فقط امیدوارم آدمهایی که دوستشون داریم و اونا را افراد خوبی می دونیم وقتی بهمون بدی میکنن فقط تو اون لحظه بد شده باشن و واسه بد شدنشون دلیل موجه داشته باشن!این جوری به خودم تسلی می دم که ادمهای خوب هم گاهی اوقات بد میشن!

گذشته از اتفاقی که واسه خودم افتاده وقتی امروز از 2 تا نامردی دیگه خبردار شدم واقعا دلم گرفت!قبلا اعتقاد داشتم که دنیا بر اساس حق بوجود نیومده!(آیا شرایطی که من از بدو تولد داشتم با کسای دیگه برابر بوده؟ ) الان دارم به این نتیجه می رسم که شاید (البته شاید ، چون هنوز هم باور ندارم) تو مسیر زندگی تو این دنیا برنده ی اصلی حق نیست بلکه ناحقه!و این ما انسان ها هستیم که آرزوهامونو به صورت قانون در آوردیم و میگیم نهایتا حق پیروز میشه!

اما قضیه ی اون دو تا نامردی:اولیش در مورد معافیت گرفتن دوستم از سربازی بود!دوران کنکور اونهم بعد از عید یکی از دوستهام مبتلا به بیماری دیابت نوع 1 شد و تو بیمارستان بستری شد و بیچاره مجبوره هر روز 22 واحد انسولین بزنه!البته دانش آموز خیلی قوی نبود ولی به هر حال تو روحیه ی آدم تاثیر میذاره دیگه!حالا این دوست ما برای معافیت به سازمان نظام پزشکی مراجعه می کنه و در خواست معافیت می ده!اما قضیه ای که درد آوره اینجاست ! مامان من یکی از اعضای همون سازمان معافیت نظام پزشکیه و میگفت یه خانمی زنگ زده و گفته که این ادم دارم دروغ میگه که دیابت داره!مامور نیروی انتظامی هم که اونجا بوده به این قضیه شک میکنه و به خاطر همین تلفن می خواد پلیس بازی در بیاره و حالا خدا رو شکر که مامانم از دیابت داشتنش از قبل با خبر بود و میگه که این دوست  پسر منه و کنکورشو به همین خاطر از دست داد!با این کار اون خانوم اگه پلیس بازی شروع می شد دکتری که تایید کرده بود دیابت داشتن دوست من را زیر سوال می رفت و عده ای به دروغ گویی و فریب دادن برای رسیدن به هدفشون (معافیت)متهم می شدن!ببینید مرگ اخلاقیات به کجا رسیده!شاید از نظر خیلی ها اینکه من میگم دوستم به دروغ گویی و فریب دادن متهم می شد اصلا دردناک نباشه!شاید !ولی حداقل فکر می کنم همه با من موافق باشن که چقدر کار اون تلفن زننده ی ناشناس درد داشته!

مورد دوم در مورد هنرمند خوب کشورمون «رامین پرچمی» هستش!کسی که تو تظاهرات 25 بهمن دستگیر شد و به جرم اقدام علیه امنیت ملی به یکسال حبس تعزیزی محکوم شد! اما ناراحتی کار در اینجاست که بازهم یک عده افراد به اصطلاح دیندار(!) که تو آیینشون تهمت ناروا زدن اگه اشتباه نکنم از گناهان کبیره محسوب میشه دلیل زندانی شدن رامین پرچمی را حمل مواد مخدر(!!!) اعلام کردن و دوستان حامی این عقیده هم در بخش نظرات این سایت ها زحمت کشیدند و دلایل جالبی برای درستی این مدعا آوردن و مثلا گفتن فساد در جامعه ی هنرمندان زیاده و خیلی از این هنرمندان معتادند و در پارتی های آنچنانی شرکت می کنند پس نباید از شنیدن خبر حمل مواد مخدر از سوی رامین پرچمی تعجب کرد!

آخ که چقدر درد داره شنیدن این حرفا! نمی دونم چی بگم!دیگه نمی تونم حرف بزنم از بس دلم گرفته!
نمی دونم این ادما وجدان ندارن!
شک ندارم اون کسی که با من بی مرامی کرد وجدانش بیداره و وجدان درد میگیره! شاید هم چاره ای جز انجام دادن اون کار نداشته. اما آیا واقعا بابت اینکه یکی می خواد معافیت سربازی بگیره باید اون طوری زیر آبشو زد!
یا واقعا به چه قیمتی آبروی یک هنرمند را که سالها مردمی با بازی های زیباش تو سریال های تلویزیونی چون "در پناه تو، همسایه ها و زیر آسمان شهر" و فیلم هایی چون "ضیافت، مهمان مامان، تلفن، خاکستری، اخراجی های 2" زندگی کردن میبرن!
تولستوی می گفت اگر خدا نباشد انسان هرکاری می کند و دیگه هیچ خط قرمزی وجود نخواد داشت!حال ببینید کسانی که ادعای خداپرستیشون تا آسمون ها هم رسیده و در پایان مقالات علمی شون هم نام امام زمان را به عنوان یکی از نویسندگان مقاله درج می کنن و یا مدعی یا علی گفتن آقا به قابله ی محترمشون میشن چه راحت تهمت می زنند و دل می شکنند !
آیا این انسان ها وجدان ندارند!
کاش همه ی این اتفاقات فقط یه خواب بود!
کاش همشونو می شد از ذهنم پاک کنم!
کاش دنیا واقعا همون جوری بود که می خواستیم!
کاش حداقل اینقدر از بی مرامی ها و نامردی ها و بی اخلاقی ها ناراحت نمی شدم!
.
.
.
نمی دونم!
دوست ندارم بگم دیگه دوست ندارم تو این دنیا زندگی کنم چون اگه این حرفو به زنم قسمت های زیادی از زندگی را نادیده گرفتم ولی نمی دونم چرا عمر شادی ها اینقدر کمه و غم ها تا این اندازه طولانی و دردناک!


پ.ن1:خبر حمل مواد مخدر از سوی رامین پرچمی در
تابناک و بولتن نیوز

پ.ن2:اون دوستانی که وبلاگ نویسن و واسم کامنت میذارن بهشون یه عذر خوای بدهکارم چون نظرات بلاگفا کدش واسم لود نمیشه و من نمی تونم جوابشونو بدم.امیدوارم هر چه زودتر این مشکل هم برطرف بشه تا شرمندشون نشم!

پ.ن3:نمیدونم شاید خیلی حس منفی تو این پست بود!شاید ! ولی حرف دل را باید زد!البته حرف واسه نگفتن هم خیلی زیاده!حتی طولانی تر از این پست!

پ.ن4:برای اسطوره ی فوتبال ایران، خوشتیپ ترین فوتبالیست ایران ،ناصر خان حجازی دعا کنید!


پ.ن5:لطفا در نظر سنجی جدید وبلاگ شرکت کنید!



طبقه بندی: حرف دل،
[ پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 ] [ 07:43 ب.ظ ] [ اراس ]
ببین:
خورشید تو روز طلوع نمی کنه این فقط توهمیه که تو داری!
ماه توشب زمینو روشن نمی کنه این فقط توهمه!
زمین دور خورشید نمی چرخه این فقط توهمه!
ماست سفید نیست این فقط توهمه!
.
.
.
.
تو هم اصلا وجود نداری اینم فقط توهمه!

پ.ن1:توهم؟! واقعیت هایی که عین روز روشننو اگه انکارشون بکنی میشن توهم(!) طوری که طرف مقابلت هم بر منکرش لعنت بفرسته! و یا دروغ قشنگی که کم کم خودتم باورت میشه!

پ.ن2:من همچنان به چشمام اعتماد دارم!اونا بهم دروغ نمی گن!هرچند بعضی ها بگن توهمه!

پ.ن3:نامردی؟! توهم خواندن واقعیات!

پ.ن4:من تو این دنیا نمی گنجم!این دنیا خیلی کوچیکه و روح من بزرگ!ولی متاسفانه یا خوشبختانه فعلا ممنوع الخروجم!

پ.ن5:خدایا عادت کرده بودم هر وقت چیز دلخواهم بدست بیاد شکرت کنم و هر وقت به اون چیزی که می خوام نمی رسم کفرنامه را شروع کنم!
الان موقع موفقیت همچنان شکرت می کنم! اما موقع شکست دیگه کفر نمی گم!البته به حکمتت هم ربطش نمیدم!(چون اگه به حکمتت ربطش بدم مطمئنا به کفر گویی می رسم! ) شکست را با تمام وجود می پذیرم!به این نتیجه رسیدم که سختی ها از من انسان بزرگتری می سازن!

پ.ن6:توهم!از این کلمه متنفرم!

پ.ن7:حالم خوب نیست!ولی اصلا بد هم نیستم! یه جورایی ابریم!نه آفتابی درکاره ، نه اینکه بارون می باره!

پ.ن8:

در این دنیا که مردمانش عصا از کور می دزدند

من دیوانه در آنجا محبت جست و جو کردم ...

پ.ن9:...



طبقه بندی: حرف دل،
[ چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 ] [ 06:50 ب.ظ ] [ اراس ]
همه چی آرومه
چشمام فقط زیبایی و خوبی میبینه
انگار اصلا بدی وجود نداره!
دنیا همون جوریه که می خوام
زندگی میگذره اونم بر وفق مراد!
از تک تک لحظات زندگیم لذت می برم
دلم شاده
اونم نه شادی که لحظه ای باشه
از عمق وجودم شادم
http://www.persian-star.net/shop/100nafs/1.jpg




پ.ن:اینا را نوشتم تا خدا بهم اعتراض نکنه که چقدر ازم انتقاد می کنی! خدا جون ، خداییش شرمندم کردی!یه دنیا دوست دارم!




طبقه بندی: حرف دل،
[ چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 ] [ 05:51 ب.ظ ] [ اراس ]
سلام دوستان
سال نو همه تون مبارک!
امیدوارم تا الان سال جدید بهتون خوش گذشته باشه و در ادامه هم سال خوبی داشته باشید!
سالی که با توکل بر خداوند و تکیه بر توانایی های خودتون بر مشکلات غلبه کنید !
سالی که سعی تون بر این باشه غم ها را زود دور بیندازید و تا می تونید شادی را تو خونه ی دلتون نگه دارید!

حالا که عیده 2 فیلم خاص روی پرده ی سینماست!
1-اخراجی های 3
2-جدایی نادر از سیمین
The image “http://jamejamonline.ir/Media/images/1389/07/02/100886621369.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

من به عنوان یه هموطن ازتون در خواست می کنم حتما جدایی نادر از سیمین را ببینید و تا میتونید اخراجی های 3 را نبینید!
دلیلش هم واضحه!تمسخر جنبش اعتراضی مردم ایران در فیلم اخراجی های3!
لطفا سایر وبلاگ نویسان هم تو وبلاگشون از فیلم جدایی نادر از سیمین حمایت کنن!
ممنون از همه تون!
خوش باشید!




طبقه بندی: حرف دل،
[ دوشنبه 1 فروردین 1390 ] [ 11:47 ق.ظ ] [ اراس ]
برای چه می بایستی در آتش جهنم بسوزم و دچار عذاب باشم ؟؟؟ گناه من چیست و چه کرده ام ؟؟؟

 

خواهید گفت که گناه تو این است که خدا را نشناخته ای !!! ولی نشناختن خداوند گناه من نیست زیرا خود او نخواست که من او را بشناسم وگرنه من را طوری می آفرید که قادر به شناسایی او باشم.

تمام افکار و نظریاتی که من درباره خدا دارم او در وجود من قرار داده.زیرا بالاخره باید این حقیقت را قبول کرد که همه چیز را خود او آفریده است و اگر گاهی هم از خداوند سوال کنم که " تو کیستی و چیستی؟؟؟ " باز این پرسش را او در وجود من گذاشته است.

بنابراین من چه گناهی دارم ؟؟؟

http://www.omni-bus.com/n21/imagenes/maeterlinck2.jpg






طبقه بندی: جستار ها و گفتارهای بزرگان، جملات قصار، حرف دل،
[ سه شنبه 2 فروردین 1390 ] [ 10:23 ب.ظ ] [ اراس ]
پروردگارا!

 به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند

 گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند

 لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند

محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند



طبقه بندی: حرف دل،
[ چهارشنبه 3 فروردین 1390 ] [ 02:02 ب.ظ ] [ اراس ]
کاش می شد سه چیز را از كودكان بیاموزیم:

 1-بی علت شاد بودن

 2- همیشه مشغول بودن

3- خواسته را با تموم وجود طلب كردن



طبقه بندی: جملات قصار، حرف دل، جستار ها و گفتارهای بزرگان،
[ پنجشنبه 26 اسفند 1389 ] [ 04:45 ب.ظ ] [ اراس ]
روزهای آخر سال جدیده و خیلی ها دیگه خونه تکونی شون را هم انجام دادن و منتظر اومدن بهار با شکوفه های زیباش هستند!
http://shaghayegh-hz1.webphoto.ir/photos/sh749053.jpg
اما دوستان چقدر شما تو این موقع از سال به این فکر بودید که امسالتون چه جور گذشت؟
چه اتفاقات مهم و تاثیر گزاری تو زندگیتون افتاد؟
چه کارهایی کردید که از انجام دادنشون خوشحال شدید و چه کارهایی کردید که دوست داشتید هرگز انجام نمی دادید؟
با چند نفر دوست شدید و با چند نفر به هم زدید و اگه پیش خودمون و خدای خودمون باشیم بهم زدن دوستی تقصیر خودمون بود یا طرف مقابل و آیا راه دیگه ای واسه ادامه ی دوستی نبود؟
.
.
.
.
.
بد نیست پایان سال بیاییم و مسیر زندگی مونو تو این 365 روز بررسی کنیم و حوادث تلخ وشیرین را از نظر بگذرونیم و بع عملکرد خودمون یه نمره ای بدیم.
بزرگان دینی و مذهبی ، همیشه سفارش کردن که عملکرد خودتونو در پایان هر روز بررسی کنید .حالا ما که اینکارو انجام نمی دیم حداقل بیاییم سالی یه بار خودمون را از تیغ تیز انتقادات وجدان خودمون بگذریم تا اگر اشتباهی انجام دادیم تو سال نو تعداد این اشتباهات را کمترش کنیم !
سال نوتونم پیشاپیش مبارک!

پ.ن:امروز به همراه دوستان دهکده ی ساحلی انزلی رفتیم واسه جشن ستارگان، که تو کنکور رتبه های زیر 1000 منطقه آوردن.راسیتش میگن زندگی بالا پایین داره و فکر میکنم امروزم همین طور بود و امروزی که میتونست خیلی بهم خوش بگذره اون جوری که می خواستم نشد!(عیبی نداره آراس خوب نشد که نشد! روزهای خوب هم در انتظارته!)




طبقه بندی: حرف دل،
[ چهارشنبه 25 اسفند 1389 ] [ 06:36 ب.ظ ] [ اراس ]
من همیشه از آدم های خوب می ترسم ، چون آنها وقتی که خطا می کنند عواقب بسیار وحشتناکی دارد و بر روی احساس ها و ذهن ها اثر بدی دارد و بعد هم که نمی شود با آن مبارزه کرد ، چون پشت این فکر انحرافی ، یک چهره ی مقدس نهفته است.

وقتی که یک چهره ی مورد اعتقاد همه ، یک انسان پاک ، زاهد و خوب چنین فکر انحرافی و کتاب بدی را به جا می گذارد ، آثار بدش گریبان گیر نسل های بسیار خواهد بود و هر کس با آن در افتد ، خودش را خراب کرده و نتوانسته کوچکترین اثری بگذارد

دکتر علی شریعتی

منبع:مهراوه



طبقه بندی: حرف دل، جستار ها و گفتارهای بزرگان،
[ شنبه 21 اسفند 1389 ] [ 10:55 ق.ظ ] [ اراس ]
تقدیم به تمام زنانی که در طول تاریخ، زن بودنشان را با مقاومت، شهامت، نجابت، صبر، ایثار و سکوت ممتدشان بر دوش کشیدند تا مردانشان پله های معراج را آسان تر بپیمایند. 


و خداوند تو را زن آفرید تا مردش بهانه ایی داشته باشد برای تمام غفلتها و اشتباهاتش، از همان روزنخست که گناه خوردن سیب را به گردن وسوسه های تو انداخت و تو را فریبنده و مکار نامید.
و اما برای تو که لطیف تر از باران باریدی و سخت تر از سنگ ایستادی، تو که از جنس بلورین بودی و نشکستی، تو که سکوتت از هزاران فریاد بلند تر است و لبخندت از هزاران واژه پر معنا تر. تو که هم عاشقی و هم معشوق و هم خالقی و هم مخلوق. برای تو که بهشت را زیر پایت می گسترانند و کودکت را از آغوشت می ربایند. برای توکه مادری فداکار، دختری دلسوز، همسری نجیب  و خواهری غمخوار بودی  ولی تو را ندیدند که نخواستند ببینند. و در نهایت برای تو که زن بودی و هستی و زنانگی ات را تا ابد فریاد خواهی زد. نه امروز که تمام روزهای دنیا برایت مبارک باد.

پ.ن1:هفدهم اسفند سال 1387 این آقا واسه حمایت از زنا دست به این اقدام جالب زد و البته دستگیر هم شد!







طبقه بندی: حرف دل،
[ سه شنبه 17 اسفند 1389 ] [ 07:10 ب.ظ ] [ اراس ]

خاطره ی آخرین دیدار مصدق با نفس کشیدن های آرام ، در فضای غم آلود اتاق شماره ی ٦٣ بیمارستان نجمیه و نگاه بی امید پزشک جوان و پرستار مهربان که تمامی شب را بر بالینش نگران چشم دوخته بودند ، چه تلخ در ذهنم نشسسته است . 

آن شب را تا سپیده به نماز ایستادم و با تمامی دل سال ها و روزهای خوب باقی مانده ی عمرم را پیشکش کردم . چشمهایم و قلبم را به نذر نهادم تا مگر مصدق بهبود یابد و بماند تا دشمن را به همت « هم میهنان عزیزش » و « فرزندان مبارزش » از پای در آورد و او ، آن دریا دل ، آن معیار پاکی و آزادگی ، آن شرف مطلق ، میهن را آزاد و سربلند بار دیگر نظاره کند . 

 

صبحگاهان با چشمانی از غبار غم به خون نشسته و جسمی درد آلود و قلبی پر از اندوه ، چنان مرغی که انتظار تیر صیاد می کشد ، بی تاب از این سو به آن سو می شدم که صدای بغض آلود “مریم“ از آن سوی سیم تلفن دنیا را بر سرم کوبید .

سیل اشک بودم که فرو می بارید . هر چه بیشتر می گریستم ، غم افزون تر می شد . 

جاده طولانی و تاریک جلو ی چشمم گویی تا ابدیت کشیده شده بود . ولی سرانجام به بیمارستان رسیدم . کشاورز صدر و باقر کاظمی که خدا رحمتش را بر هر دوی آنها ارزانی دارد ، روی پله اشکریزان نشسته بودند . صدای گریه ی این دو یار وفا دار پیشوا هنوز در گوشم زنگ می زند . دکتر غلام حسین خان مصدق تلفنی پیرامون وصیت پیشوا با هویدا صحبت کرد و نتیجه این شد که اجازه ی دفن در گورستان شهدای سی ام تیر به رغم وصیت مصدق داده نشد و پس از مشورتی کوتاه ، فرزندان تصمیم به خاکسپاری در تبعید گاه گرفتند . 

جسم بی جان مصدق ، آن راه گشا ، آن دشمن شکن که هراس از شکوه   خاطره اش نیز شاه را به لزره وا می داشت ، به آمبولانس منتقل گردید . نزدیک در بیمارستان دربان قدیمی گوسفندی قربانی کرد و سپس به راه   افتادیم . 

آمبولانس آژیرکشان و سرعتی سرسام آور می رفت و انگشت شمار یاران مصدق و نزدیکانش در خطی از اشک او را دنبال می کردند . 

در ابر آلود غمناک آن صبح به سوی احمد آباد روان شدیم . گریه امانم نمی داد . با خود می اندیشیدیم که چه روزها و چه شب ها آرزوی دیدار پیشوا در احمد آباد در دلم پرکشیده و اینک راهی احمد آباد ، ولی چه تلخ و دردناک . 

جاده ی اتوبان و سپس جاده ی قزوین . در دوراهی آبیک وارد جاده ی خاکی شدیم . 

من در ذهنم احمد آباد را بارها تصویر کرده بودم و عجیب که آن تصویر چقدر با واقعیت نزدیک بود . جاده ی خاکی ، ریل راه آهن و دشت زیر گندم . آبی که خروشان از چاهی بدر میآمد و از بلندی فرو می ریخت و سرانجام در بزرگ رنگ و رو رفته ی قلعه ی احمد آباد ، به یکی پس از دیگری رسیدیم . 

پس از رسیدن آمبولانس ، روستاییان احمد آباد از هر سو دوان دوان به قلعه آمدند . پیرمردی که کلاه نمدی بر سر و چهره ای مهربان داشت ، گریه کنان آمد و گوشه ی دیوار نشست و در تمام مدت آیه هایی که از قرآن قرائت کرد . چنان صمیمی می خواند که غلط ادا کردن زیر و بم کلمات را از یاد   می بردی . 

پشت اتاقک چوبی سبز رنگ متحرکی که روی جوی آب قرار داشت و می گفتند مصدق روزهایی که باد تند می وزید در آن می نشست ، پرده ی سفیدی کشیدند تا مقدمات غسل فراهم گردد . 

یاران روزهای تنهایی پیشوا ، روستاییان صمیمی و مهربان احمد آباد با چشمانی سرخ از گریستن در جنب و جوش بودند . وقتی همه چیز آماده شد دستهای دکتر سحابی که تازه از زندان آزاد شده بود آخرین شستشوی بدن مصدق را انجام داد . 

در آن غربت نیمروز باد زوزه کشان به هر سو می دوید تا مگر به رغم کوشش وحشتناک دستگاه سانسور فاجعه را همه جا فریاد کند و صلا در دهد که شیر پیر در زنجیر ، چشم از جهان پر نیرنگ و فریب فرو بست . روستاییان ، آن یاران روزهای تنهایی ، خشم ، اندوه و نگرانی پیشوا ، چهره بر خاک می مالیدند و زار زار می گریستند . 

 

ظهر هنگام بچه های مدرسه نیز به این گروه سوگوار پیوستند و آن “همیشه پدر“ را میان اشک های کودکانه طلب کردند . پسرکی نگران لباس عیدی بود که هر سال “بابا برای آنها تهیه می کرد و دخترکی مهربانی های او سر داده بود و می پرسید که جای خالی او را چه کسی پر خواهد کرد  .

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/a/aa/59mossadeghprime_minister1951.jpg/300px-59mossadeghprime_minister1951.jpg

آنروزها مصدق کنار پله ها می نشست و بچه ها را به آب نباتی که در جیب داشت ، مهمان می کرد . . . . . آه که یاد آن روزها چه تلخ و پر اندوه بر سینه می نشیند . زنی زاری کنان می گفت : “ نگو آدمی مرده که عالمی مرده “ و زن دیگری که چهره ی گندمگون لاغرش را سیل اشک پوشانده بود ، ناله می کرد که “دیگر از دست و پای این زندانی زنجیر ها را باز کنید  “ . با دستهای مهندس حسیبی که چهره اش یادآور مبارزه های ملی شدن صنعت نفت است و نگاه مهربانش گویای ایمان بی پایانش و داریوش فروهر رهروی راستین و وفا دار راه مصدق که او هم به تازگی از زندان آزاد شده بود و با کمک  بچه های ده که خاک می بردند و سنگ می آوردند ، مزار مصدق کنده و آماده شد . 

با رسیدن آیت الله زنجانی همه به نماز ایستادند . کشاورز صدر بر خلاف همیشه ساکت بود و به پهنای صورت اشک می ریخت . ک - استوان نویسنده ی کتاب موازنه ی منفی که خدا رحمتش کند و دکتر صدیقی که در آخرین لحظات افسرده و غمین با حلقه ی بزرگی از گل رسید . سرهنگ مجللی از یاران جوان مصدق ، هوشنگ کشاورز صدر ، حسن پارسا ، منصور سروش و منوچهر مسعودی و دیگران که از آنها کسی جز خانواده ی مصدق کسی را به یاد نمی آورم ، بودند . نماز در محیطی بیشتر شبیه افسانه بر پا گردید و مصدق که وصیت کرده بود در مزار شهدای سی ام تیر به خاک سپرده شود بنا بر سنت اسلامی به گونه ی امانت به خاک سپرده شد و بدینسان احمدآباد که نزدیک سی سال تبعیدگاه این رهبر پر خروش و تسلیم ناپذیر بود ، برای مدتی که آنروز نمی توانستیم درازای  آن را تصور کنیم مزار او نیز گردید . 

سی سال از زندگی تاریخ آفرین سردار پیردر دهکده ی کوچک و قلعه ی نیم ویران احمد آباد سپری گردید و عجیبا که به هنگام مرگ نیز به همانجا آورده شد . 

دوازده سال پیش در نخستین ساعات بامداد چهار دهم اسفند ماه قهرمان مبارزه های ضد استعماری و ضد استبدادی دیده از جهان فرو بست و مرگش نیز چنان زندگی اش بارور و سرشار از پیام مقاومت و تداوم گردید . 

مصدق ، دلیل راه ، معیار پاکی و آزادی و رقمزن سیاست مبارزه ی منفی ، از جوانی تا مرگ در یک خط بی تزلزل و بی انحراف بر علیه ستم و بی داد و سلطه ی بیگانه جنگید . پیگیر و بی امان مبارزه کرد و  در این راه از هیچ کوششی دریغ نورزید . 

خبر درگذشت او را روزنامه های اطلاات و کیهان در دو جمله اعلام کردند و استبدادیان از نشر تسلیت نیز جلوگیری به عمل آوردند .

http://www.bcoms.net/upload/images/bcoms20078202258111.jpg

نام مصدق چنان خشمی در دل پاسداران فساد ایجاد کرد که بیست و پنج سال به جرم داشتن عکسی از او و گفتن کلامی درباره اش ، زندان و شکنجه انتظارمان را می کشید و من خوب به یاد دارم که یک سال تمام از دیدار همسرم به دلیل آن که درختی در حیاط  قزل قلعه به مناسبت سالروز مرگ پیشوا نشانده بود محروم شدم . خدا را سپاس که همه آن سالهای سیاه و نکبت بار پایان یافته و ثمر آن زندان ها ، مقاومت ها ، شکنجه ها و شهادت ها امروز هوای پاک آزادی است که میهن سوخته ی ما را می رود به بوستانی از گلهای رنگارنگ بدل سازد . 

دشت هایمان را بارور کند و خاطره ی اندوهمان را زلال شادی بخشد  و آسمان ابر آلودمان را رنگین کمان پیروزی بپوشاند . 

باشد که فردا بر شانهایمان تابوت همیشه پییشوای نمیرای میهن ، مصدق بزرگ را بنهیم و راهی مزار شهدای سی ام تیر گردیم و خاطر او را که در پایان عمر از سردی فضای میهن ، از داغ جوانان به خون خفته و از ویرانی و نابسامانی کشور آزرده بود ، رضا بخشیم و نامش را که بر تارک تاریخ نشسته ، از غبار تزویر و ریا و انحصار طلبی پاک کنیم . 

 

چنین باد .  

 

 

14 اسفند 1357

پروانه فروهر


منبع:سایت انقلاب اسلامی در هجرت






پ.ن1:دکتر مصدق در ویکی پدیا
پ.ن2:اینم یه عکس جالب
پ.ن3:سوالات یه دختر بچه از پدرش به هنگام تماشای یکی از سریالات ایرانی



طبقه بندی: حرف دل،
[ جمعه 13 اسفند 1389 ] [ 10:18 ق.ظ ] [ اراس ]


To fall in love
 عاشق شدن

 
 
 To laugh until it hurts your stomach
.آنقدر بخندی که دلت درد بگیره   



 To find mails by the thousands when you return from a
 vacation.
 بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
 هزار تا نامه داری  


 To go for a vacation to some pretty place.
 برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
 



 To listen to your favorite song in the radio.
 به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


 
 To go to bed and to listen while it rains outside.
 به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی 

 

To leave the Shower and find that
 the towel is warm
 از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
 
 

 To clear your last exam.
 آخرین امتحانت رو پاس کنی

 

 To receive a call from someone, you don't see a
 lot, but you want to.
 کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
 می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

 
 

 To find money in a pant that you haven't used
 since last year.
 توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده
 نمی کردی پول پیدا کنی
 

 

 To laugh at yourself looking at mirror, making
 faces. 
  برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
 بهش بخندی !!!
 

 

 Calls at midnight that last for hours.
 تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم
 طول بکشه
 

 

 To laugh without a reason.
 بدون دلیل بخندی  

 

 To accidentally hear somebody say something good
 about you.
 بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره
 از شما تعریف می کنه
 
 

 To wake up and realize it is still possible to sleep
 for a couple of hours.
 از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
 هم می تونی بخوابی ! 

 

 To hear a song that makes you remember a special
 person.
 آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد  شما
 می یاره
 

 

 To be part of a team.
 عضو یک تیم باشی 


 To watch the sunset from the hill top.
 از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی 


 To make new friends.
 دوستای جدید پیدا کنی  

 

 To feel butterflies!
 In the stomach every time
 that you see that person.
 وقتی "اونو" میبینی دلت هری
 بریزه پایین !
 

 

 To pass time with
 your best friends.
 لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی  

 

 To see people that you like, feeling happy
.کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی 
 
 

 See an old friend again and to feel that the things
 have not changed.
 یه  دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
 ببینید که فرقی نکرده
 
 


 To take an evening walk along the beach.
 عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی  
 


To have somebody tell you that he/she loves you.
 یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

 

 remembering stupid
 things done with stupid friends.
 To laugh .......laugh. ........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
 احمقانه ای کردند و بخندی
 و بخندی و
 باز هم بخندی... 


 

 These are the best moments of life....
 اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند
 


 Let us learn to cherish them.
 قدرشون روبدونیم


 

 "Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
 زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد 
 نه مشکلی که باید حلش کرد 





پ.ن:اون جملاتی که با رنگ سبزمشخص کردم ، جملاتی هستند که ازشون خیلی خوشم میاد و یه جورایی تو ذهن من هم بودن ولی هیچ وقت نوشته نشدن! و حالا که دیدم چاپلین به زیبایی اونا را نوشته تو وب گذاشتم!
واقعا خیلی حرفهای ساده تو ذهن هممون هست که نمی تونیم بگیمشون و تنها تفاوت افراد نابغه ای مثل چاپلین با دیگر مردم همینه که میتونن از چیزای ساده هم چیزای زیبایی درست کنن!(همش چیز شد!)
در ضمن یه عکسی از تقلب حرفه ای یه دانش آموز دیدم که اگه خواستید با کلیک روی
اینجا میتونید این عکس را ببینید!



طبقه بندی: جملات قصار، حرف دل،
[ پنجشنبه 5 اسفند 1389 ] [ 12:16 ب.ظ ] [ اراس ]

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم
فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت،
معلوم شد که لطافتم پایین آمده!

زمانی که دمای بدنم را سنجید،
دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم

تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم،
چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،
چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم،
معلوم شد که مدتی است صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن میگوید نمی شنوم...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد،
و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم
از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم.
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند :
رنگین کمانی به ازای هر طوفان،
لبخندی به ازای هر اشک،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه،
و اجابتی نزدیک برای هر دعا.

جمله نهایی :
عیب کار اینجاست که من "آنچه هستم" را با " آنچه باید باشم " اشتباه می کنم،
خیال میکنم آنچه باید باشم هستم،
در حالیکه آنچه هستم نباید باشم ...
زنده یاد احمد شاملو



منبع:وب نوشته های یه بچه ی داروساز

پ.ن:راستی! من جواب کامنتهای دوستان را در همون نظرات میذارم نه تو صفحه ی اصلی وب.پس واسه دیدن جواب نظراتتون لطفا به نظرات همون پستی که توش نظر دادید مراجعه کنید!
منتظر نظرات جدیدتون هستم!




طبقه بندی: شعر، حرف دل،
[ جمعه 29 بهمن 1389 ] [ 01:53 ب.ظ ] [ اراس ]
فکر کنید کنترل یه قطار تو دستای شماست و به هیچ وجه هم نمی تونید اونو متوقف کنید.حالا 2 مسیر ریلی پیش روتونه و تو یکی از این مسیرها کسی که شما خیلی دوستش دارید قرار داره و تو مسیر ریلی دیگه 5نفر که اصلا نمیشناسیشون(اصلا هم قشنگ نیستن!) و شما به هر حال یک مسیر را باید انتخاب کنید وبالاخره یک کدوم از اونها باید زیر قطار برن و بمیرن .
حالا شما کدوم مسیرو انتخاب می کنید؟!


پ.ن:من که از خدا می خوام هیچ وقت تو چنین موقعیتی قرار نگیرم!همین!



طبقه بندی: حرف دل،
[ سه شنبه 26 بهمن 1389 ] [ 06:05 ب.ظ ] [ اراس ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic